کتاب «همیشه استاد» به اهتمام سیدعمادالدین قرشی
یادنامهای است درخور و غنی از طنز و مطایبه و فکاهت؛ کتابی که قرار است تا به نوعی هم جامعه جوان طنزپرداز را به شناخت بهتری از این چهره اثرگذار طنز معاصر برساند و هم تجلیلی دیگربار از ابوالقاسم حالت، این همیشه استاد عرصه طنز معاصر فارسی صورت دهد و همینطور یک منبع مکفی تحقیقاتی و مطالعاتی جهت مطالعه آثار ایشان در اختیار عموم علاقمندان و پژوهندگان قرار دهد.
کتاب مروری است بر کارنامه ادبی و هنری استاد ابوالقاسم حالت که از بزرگان حوزه طنز و ادب ایرانزمین بود و شاگردان بسیاری از مکتب او به طنزنویسی گرایش پیدا کردند. در این کتاب معرفی مبسوط و بازپرداخت جامعی از شان و مقام حالت در قالب زندگینامه در کنار بررسی کارنامه ادبی و طنز، سالشمار زندگی، کتابشناسی، خاطراتشفاهی، مراثی، مقالات، آثار مکتوب و شفاهی، تقریظها، یادمانها، بزرگداشتها، تحلیل آثار طنز، نمونه آثار نثر و نظم… در کنار مستندات و شواهد تصویری صورت پذیرفته است. مرجعی جامع دربارهی ابوالقاسم حالت که تاکنون منتشر نشده بود و فقدانش بشدت حس میشد.
در پشت کتاب از قول ابوالقاسم حالت، چنین تعریفی از طنز و شوخطبعی آمده است: «…اصلاح اخلاق فرد کاری است که به اندازهی کافی شاعران و نویسندگان قدیم مانند سعدی و سنائی و مولانا و دیگران با آثار منثور و منظوم اخلاقی خود انجام دادهاند. امروز بیشتر بازگو کردن و برطرف ساختن مفاسد جامعه مطرح است نه اصلاح معایب فرد و طنز یکی از برندهترین حربهها برای پیروزی در این میدان است. گاهی لحن شوخی، اگر استادانه ادا شده باشد، اثری معجزهآسا دارد که بیان جدی فاقد آن است. گاهی یک موضوع که در قالب جملهی کوتاه طنزآمیزی بیان میشود، حکم تیری را پیدا میکند که درست به هدف میخورد ولی شاید همان موضوع، حتی اگر با انشائی عالی به صورت چند صفحه عبارات جدی درآید، نتیجه معکوس بخشد و تیری شود که به سنگ بخورد یا کمانه کند و مغز خود تیرانداز را پریشان سازد. اگر شما مطلبی را طوری بگویید که «گفتنی» باشد، یقیناً «شنیدنی» هم خواهد بود. تاریخ مواردی را نشان میدهد که ظریفی با یک لطیفه یا یک جمله طنزآمیز جان بدبختی را خریده و گردن او را از تیغ جلاد رهایی بخشیده است. طنز موجب تنبه میشود و خفته را بیدار میکند، اما با قلقلک نه با لگد! ولی متأسفانه در این مملکت، تاکنون از توجه به طنز و اثرات سودمند و حیاتبخش آن غفلت شده است. شوخی و یا طنز چاشنی سخن است، نمک سخن است و همانطور که چاشنی جزء غذاست، شوخی و طنز هم جزء سخن است و فکاهیات هم جزء شعر و ادب است».
تعداد صفحات: 856
قطع: رقعی
نوبت چاپ: اول
قیمت: 400,000 ریال
انتشارات سوره مهر
در ادامه یک شعر و یک بحر طویل از استاد ابوالقاسم حالت میخوانید:
این و آن
آن قوم که جز راه تقلب نگزیدند
گر سود نبردند، زیان نیز ندیدند
دادند دمادم به کسان پند، ولیکن
خود هیچ زمان، پند کسی را نشنیدند
ز آن آش دهن سوز که پند است و نصیحت
بر جمله چشاندند، ولی خود نچشیدند
گفتند: تملق بد و بیجاست، ولی خود
از راه تملق، به مقامات رسیدند
گفتند که: تعظیم قبیح است، ولیکن
خود در بر هر سفله، به تعظیم خمیدند
گفتند که هرگز به اجانب مگرایید
اما به خفا سوی اجانب گرویدند
این قوم، نکوشیده رسیدند به مقصود
قومی دگر از زور حسادت ترکیدند
دیدیدم که آخر غلط از آب درآمد
هر نقشه که جمعی غلط اندیش کشیدند
با یاری آن قوم که قلاب گرفتند
قومی دگر از شاخه، بسا میوه که چیدند
یک طایفه کردند گران، قیمت اجناس
یک طایقه، هر چند گران گشت، خریدند
یک قوم نمودند بهین مزرعه را سبز
یک قوم در آن مزرعه، بیرنج چریدند
دیدند گروهی، همه از شیرهکشی رنج
چون عاقبت از کیفر زندان نرهیدند
بردند گروهی دگر از شیرهکشی گنج
زیرا که فقط شیره مخلوق کشیدند!
سیزده بدر
سیزده روز گذشته است ز نوروز و در این روز فرحزا که بود سیزده عید، همه خلق، اگر پیر توانند، و گر تازه جوانند، برآنند که در خانه نمانند، ازین روی دوانند و به هر سوی روانند که تا رخت کشانند به صحرا و یکی گوشهی خرم بگزینند، مگر بزم بچینند و در آنجا بنشینند و گل عیش بچینند و رخ بخت ببینند. دگر شمسی و نسرین و قمر، اکبر و عباس و صفر، با دل خوش صبح سحر، جسته ز جا مثل فنر، جامهی خود کرده به بر، بقچه گذارند به سر، در سرشان عزم سفر، بسته بدین عزم کمر، رفته خوش از خانه به در، جانب هر باغ و در و دشت، پی گشت. غرض، جمله به شور و شعف اندر تب و تابند و به هر سوی شتابند که یابند برای خوشی و عیش نقاطی.
باز، در پهنه پهناور صحرا است، که هر چیز دلت خواست، برای تو مهیاست، ز هر جنس در آنجاست، که آید ز چپ و راست، بسی کاسب خوش خوست، که هر سو به تکاپوست، یکی روی سرش سبزی و کاهوست، یکی در طبقش تخمه کرموست، برای من هالوست، به یک سوست که آلوست. از آن ماست که پر موست، وز آن دوغ که بدبوست، پر از آب لب جوست، غرض، هر چه که دارد دل ما دوست، اگر کشمش یک روست، و گر پسته و گردوست. در این سوی و در آن سوست، که فریاد و هیاهوست ز هر کاسب فرصتطلبی کز پی اجناس بدو فاسد خود کرده به پا شوری و گسترده بساطی.
دختری پیر و پلاسیده و ترشیده و کوتاه قد و آبله رخسار، کند جلوه در انظار، چنان میوهی لکدار، لبش چون لب دیوار و دهن چون دهن غار کنون گشته پدیدار، در اطراف چمنزار، به صد عشوه و اطوار و نشسته است پریوار سرسبزه و بر سبزه گره میزند او تا که به وی رو کند اقبال و به صد عزت و اجلال، عروسی کند امسال و شود قسمت او از مدد بخت یکی شوهر نیکاختر و خوشمنظر و خوشمحضر و خوشگوهر و نیکوسیر و خوش قد و بالا و سهیقامت و زیبا و خوش اخلاق و فریبا و دلانگیز که هم ثروت و هم صحبت و هم صورت او در همه احوال برایش بشود مایه عیشی و نشاطی.
هر که پابند خرافات بود ترسد از این روز که مشهور به نحسی است، ولی آگه از آن نیست که نحسی ز پی چیست، ز تقصیر گروهی است که از عاقبت اندیشی و تدبیر به دورند و گرفتار غرورند و از ایشان همه جا سرزند آن خبط و خطائی که شود مایه افسوس و ندامت، مثلا راه به هر جا که بری، جانب هر کس نگری، گشته به سوئی سفری، در همهی شهر بدین معتبری، کس نکند جلوهگری، چون که به هر جا گذری، نیست ز آدم اثری، گشته همه کس ددری. زین سبب از دزد، عجب نیست گر آید به سرای من و سرکار و کند خدمت بسیار و برد مکنت سرشار و کند روز مرا تار و به دست تو دهد کار و کند کار تو دشوار، از آن روی که دزد از پی دزدی بود آماده و امروز بسی ساده بدین کار توان گشت موفق، که زن و مرد عموما همه از شهر برونند و کسی نیست دگر توی حیاطی.

ارسال نظر